جمعه 8 خرداد 1394  02:07 ق.ظ
نوع مطلب: (ادبیات ،اجتماعی ،شعر ،) توسط: من


ای دیو سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوند

از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمر بند

تا چشم بیشر نبیندت روی  بنهفته به ابر ، چهر دل بند

تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیو مانند

با شیر سپهر بسته پیمان  با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون چونین خفه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت  آن مشت تویی تو ای دماوند

تو مشت درشت روزگاری  از گردش قرن ها پس افکند

نی نی تو نه مشت روزگاری ای کوه نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده زمینی  از درد ورم نموده یک چند

تا درد و ورم فرو نشیند  کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر ای دل زمانه وان آتش خود نهفته مسپند

خامش منشین ، سخن همی گوی افسرده مباش ، خوش همی خند 

پنهان مکن آتش درون را زین سوخته جان ، شنو یکی پند

گر اتش دل نهفته داری سوزد جانت به جانت سوگند

ای مادر سر سپید ، بشنو این پنید سیاه بخت فرزند

از سر بکش ان سپید معجر بنشین به یکی کبود اورند

برای چو اژدهای گرزه  بخروش چو شرزه شیر ارغند

بفکن ز پی این اساس تزویر بگسل ز پی این نژاد و پیوند

بر کن ز بن این بنا که باید  از ریشه ، بنای ظلم بر کند

زین بی خردان سفله بستان داد دل مردم خردمند


نظرات()   
   
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:38 ب.ظ
Hello! I could have sworn I've visited this site before but after looking at many of the articles I
realized it's new to me. Anyways, I'm definitely delighted I
discovered it and I'll be book-marking it and checking back frequently!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها