روایت است که مردی با ماشین خود در صحرا و بیابانی بی آب و علف مشغول رانندگی بود ناگهان متوجه می شود که بنزین اتومبیلش تمام شده است. ماشین متوقف می شود و او خود را در وسط کویری داغ، سوزان و بی آب و علف تنها می یابد فرسنگ ها شن و ماسه او را احاطه کرده است. نمی داند چه کار کند ناگهان به یاد می آورد که دقایقی قبل در بیست مایل عقب تر از جایی شبیه پمپ بنزین عبور کرده است. پس گالنی را از صندوق عقب ماشین در میآورد و زیر آفتابی داغ و سوزان پیاده به سمت آن پمپ بنزین به راه می افتد از خود می پرسد اگر به آن جا رسیدم و آن چه دیده بودم یک پمپ بنزین نبود و یک فروشگاه یا سوپر مارکت بود، چه کنم؟ این فکر او را ناراحت می کند. اما همچنان به راه خود ادامه می دهد. این بار از خود می پرسد «چنانچه به آنجا رسیدم و متوجه شدم آن چه دیده ام درست بوده و آن جا یک پمپ بنزین است، اما تعطیل باشد چه؟ آن وقت چه کار کنم؟» این فکر بر ناراحتی او می افزاید به راه خود ادامه می دهد وآفتاب به مراتب گرم تر می شود وراه را برایش مشکل تر می کند این بار فکر میکند «اگر بهآنجا رسیدم و متوجه شدم درست دیده ام و پمپ بنزین هم تعطیل نباشد اما کارت اعتباری قبول نکنند چه؟ من که هیچ پول نقدی با خود ندارم آن وقت چه کار کنم؟ مجبورم راهی را که به سختی طی کرده ام مجدد برگردم».


نظرات()       
شنبه 7 تیر 1393  10:10 ب.ظ
نوع مطلب: (آیین ،) توسط: جلال موسیر لهستانی


نظرات()       
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic